نویسنده : محمود - ساعت 20:41 روز یکشنبه هفدهم آبان 1388
یکی از عادات روزمره ام این است که وقتی در پایان یک
روز کاری سخت برای دور شدن از فضای واقعی به دنیای مجازی و بلاگفا پناه میبرم،
ابتدا از لیست پیوندهای این وبلاگ به این اشخاص سر میزنم ، ابتدا از دوستان
قدیمی:هنرمند تمام عیار افسانه 1و 2 – آریانا نوجوانی که زیاد میفهمد – شهلا
هنرمندی همیشه متفاوت – بامداد، شاعر و نویسنده روزهای خاکستری – دستان سخاوتنمد
خدا که بوی معنویت دارد- نیما که یک دانشمند جوان است DJ – عمولی که مثلا کارمند بانک ملی است – گل قاصدک دوست جدید
گرافیست- آنوسیا از دوستان قدیمی
اما گویا این روزها بلاگفا بسیار با ما سر ناسازگاری
دارد و ورود و خروج به آن با مشکلات زیادی صورت می پذیرد، بنابر این تا رفع مشکلات
فقط به این دوستان و وبلاگهایی که همیشه فقط میخوانم سر خواهم زد.
امروز یک شعر از یک شاعر آمریکایی در یکی از روزنامه
ها دیدم با این عنوان:
نویسنده : محمود - ساعت 3:14 روز جمعه پانزدهم آبان 1388
دیه گو در راه بازگشت مرتب این شعر را میخواند:
هنوز بیدارم
در انتظارم
صبحی دوباره
شعری ندارم
همسفر شبصبحی بی
حاصل
حس ترانهاز بغض
غافل
نه نای گریه نه نی به فریاد
بغض ترانه از جنس فولاد
رسم زمین استدیروز
و امروز
امروز و فردا تکرار هر روز
انگار زیپاکوئیرا او را دگرگون کرده است،به خودم جرات میدهم
و میگویم چه شده است:
می گوید: دیشب خواب بدی دیدم و صبح هراسان از خواب بیدار شدم، خواب دیدم که
تمام مردم شهر در زیپاکوئیرا هستند و من و مادر بزرگم با کارفرما لاپورته رودریگز بر
سر حقوق معوقه پدر و مادرم دعوایمان شده بود ، حتی مادام اورسلا که سالها قبل مرده
بود هم همراه ما بود،قیافه همه وحشتناک
شده بود و با عصبانیت با هم حرف میزدند.
و بعد با صدای بلند می خنددو می گوید:سوت کارخانه به صدا
درآمده و زمان بازگشت فرارسیده است ، هرچه زودتر باید به سانتیاگو برویم.
این که اخلاق سانتیاگویی ها عجیب است را دیگر خوب میدانم و
هیچ حرفی نمیزنم
در سانتیاگو ماشین های قدیمی همچنان بسیار دود میکنند و
مردم با صدای بلند با هم حرف میزنند .
به خانه برمیگردیم، همه منتظر ما هستند و خورخه لوئیس
دلاسرنا باز هم با لباس بسیار کمی که برتن دارد در اتاق قدم میزند و شکارهایی که
از جنگل گائو گائو انجام داده نشانمان
میدهد و باز با صدای بلند آواز میخواند.
کاپیتان آلفرد که مثل همه ما دارد به آواز بلند گوش میدهد میگوید:
فردا میرویم ، صبح زود ، قبل از طلوع آفتاب
نویسنده : محمود - ساعت 21:56 روز دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388
مثل اینکه
حال و هوای سانتیاگو همه را گرفته است، شاید بخاطر همین عجیب و غریب بودنش باشد
صبح زود
کاپیتان آلفرد و خورخه لوئیس دلاسرنا به جنگل گائوگائو در والپارایزو رفته اند و
معلوم هم نیست کی برمیگردند، فقط آلفردو(این نامی است که دلاسرنا او را صدا میزند)
بر روی تکه کاغذی نوشته " دلمان گرفته بود، به گائوگائو میرویم، شاید شب
برنگردیم" و این یعنی امروز و شاید هم فردا نیز در سانتیاگو ماندگار هستیم.
دکتر سماواتی و جرمی هم از فرصت ورزشی و
غیرورزشی شان به درستی استفاده میکنند، قرار است صبح به Bibliteca del congreso
nacional بروند میگوید کتابخانه ای است پر از کتابهای کمیاب قرن هفدهم
هیجدهم...... و بعداز ظهر هم به دیدن یک مسابقه فوتبال میروند،اگر پیشنهاد وسوسه انگیز آن تیم
های فونیکسی نبود، دکتر سماواتی همین امروز جرمی را به یک تیم سانتیاگویی قالب می
کرد،این دکتر سماواتی در یک چیز کاملا تبحر داردو آن همتحمیل کردن حرفهای خودش به
دیگران است که نمونه واضحش جرمی است که بدون او هیچ کاری انجام نمیدهد و مجبور است
تا ظهر در کتابخانه ای وقتش را سپری کند که حتی نمی داند روی جلد کتابهایش چه
نوشته شده
در اتاق
کوچک خانه از شدت گرما سرگیجه گرفته ام و تنها کاری که میتوانم انجام دهم له کردن
پشه هایی است که تمام اتاق را در تصرف خود گرفته اند، دیه گو که می آید به تنها
چیزی که فکر میکنم دور شدن از این گرما است ، دیه گو میگوید اگر دوست داری به
زیپاکوئیرا برویم ، برای دور شدن از این گرمای کلافه کننده هم شده با شوق و ذوق میپذیرم
از کنار
آسمانخراشهایی با شیشه های دودی عبور میکنیم و از سانتیاگو فاصله میگیریم ،جاده و
رود انگار در کنار هم مسیری بی انتها را طی میکنند،کمی دورتر مردی در کنار بازاری
محلی منتظر قایق است و زنان سرخپوست هم در کنار رودخانه دارند رخت می شویند و
کودکان در کنار جاده سنگهای طلسم را برای فروش با شکلهای متفاوت روی زمین چیده اند
از دریای آبی سانتیاگو بسیار دور شده ایم، دیه
گو یکریز حرف میزند: می دانی زیپا کوئیرا کجاست؟ دهکده حزن آوری که بسیار
دور از دریا است ، همان جايی که آئورليانوی دوم به جستجوي فرناندا دل کاريپو رفت ، وقتي پنج
سالم بود برای اولین بار مادربزرگم من را به آنجا برد مادربزرگم زني بود با
خيالپردازي فوقالعاده و بشدت خرافاتي که شب به شب با داستانهاي
ماوراي اش مرا به وحشت ميانداخت. در دنيايي طلسم شده و پر از اشباح و کاملاَ غريب
زندگي ميکرد.....
به دهکده هایی غبار آلود
نزدیک میشویم و دیه گو همچنان یکریز دارد
حرف میزند:
زن سياهپوست
بسيار بلند قد و بسيارزيبايي که براي رختشويي
به خانهمان آمده بود، داشت سعي ميکرد ملافههارا با
مکافات روي بند پهن کند و موفق نميشد. باد ملافهها را برد و او هم به همراهشان
به آسمان رفت ،فقط من و مادربزگ آنجا بودیم.....
میگویم نکند آنجای منحصر بفرد
که میگفتی زیپاکوئیرا است؟
سرش را به نشانه تایید تکان
میدهد و میگوید: صبح از خواب بیدار میشوم ، سرکارمیروم، برای به دست آوردن چیزی تلاش میکنم، من اینجا به دنیا آمده ام و به
اینجا تعلق دارم.انسانی که در اینجا زندگی میکند سخت است که خودش را در طرف دیگر
ببیند
از حرفهای فیلسوفانه اش اصلا
سردرنمیاورم ، این هم از عجیب بودن سانتیاگویی هاست که رفتارهای عجیب دارند و حرفهای
عجیب میزنند
میگویم بهتر نیست که برگردیم
و در جوابم میگوید:«Por la razón o la fuerza»« با حق یا به زور»
چیزی ندارم که در جوابش بگویم،
فقط میگویم: بهتر است برگردیم
نویسنده : محمود - ساعت 16:21 روز جمعه هفدهم مهر 1388
همینطور که داریم قدم میزنیم ، من و افکار
ناخودآگاهم نیز با هم مشغول گفتمان دوجانبه هستیم و شاید این اولین بار باشد که یک
گفتگوی مسالمت آمیز بین ما برقرار است
همه اش از
اول تقصیر این کلاغها بود که سرهایشان را مرتب به نشانه تایید تکان میدادند
شیلا که میگفت :توی سنته کلاغها میتونن روی هر خونه
ای که دوست دارن بشینن و قارقار کنن
یا نیاگاسا و ژوژول که وقتی خواستم سنته را با
آنتالیا مقایسه کنم چنان ناراحت شدند که انگار نامربوط ترین حرف دنیا را زده ام
و امیلی هم با آن تحقیقات مسخره جغرافیایی اجتماعی
فرهنگی و از همه مهمتر موهای وزوزی نارنجی و صورت کک مکی اش
ولی باید بیشتر به حرفهای شوتی و آن جمله مشهورش فکر
میکردم: اگه ما اون نقطه عطف لحاظ نشده برای رویکردی اجتناب ناپذیر رو رعایت کنیم
همه چی درست میشه
میخواند:
به یاد می آورمت آماندا
در خیابانهای بارانی
به سوی کارخانه می دویدی
کارخانه ای که مانوئل در آن کار می کرد
با لبخندی بر پهنای صورتت
و باران در گیسوانت
دیدارش می خواستی
فقط پنج دقیقه
تمام زندگیت در پنج دقیقه
سوت کارخانه به صدا درآمده
و زمان بازگشت به کار است
صدا از آن طرف کوچه است که میخواند با گیتار ، در تاریکی شب نمیتوانیم صورتش را ببینیم اما با
احساس میخواند
قبل از اینکه چیزی بگویم دیه گو میگوید گفتم که
سانتیاگو پر است از چیزهای بر عکس
چندین ساعت با دیه گو در شهر قدم میزنم و دیه گو
واقعا حرفهای قشنگی میزند ، اصلا در اینجا حرفهای قشنگ زدن خیلی خوب است و
هرکسیمیتواند ساعتها حرفهای قشنگ بزند تا
هرغریبه ای را مجذوب خود کند. چند نفر را هم میبینیم که دارند بلند بلند با
صداهایی شبیه فریاد با هم حرف میزنند دیه گو می گوید دارند در مورد بازی امروز تیم
محبوبشان حرف میزنند واقعا اخلاقهایشان عجیب و غریب است
دیه گو می گوید اگر دوست داشته باشی فردا به یک جای
منحصر به فرد میرویم
اما اگر کاپیتان آلفرد تصمیم نهایی را بگیرد فردا دیگرباید به سمت فونیکس حرکت کنیم
نویسنده : محمود - ساعت 20:26 روز دوشنبه ششم مهر 1388
کاپیتان آلفرد اصرار دارد حالا که از فونیکس خیلی
دور شده ایم چند روز را در سانتیاگو استراحت کنیم و بعد به راهمان ادامه بدهیم
،فکر میکنم باید بیشتر بخاطر این دوست قدیمی اش خورخه لوئیس دلاسرنا باشد ، ما هم
بدمان نمی آید بعد از این همه مدت دریانوردی سخت چند روزی استراحت کنیم اما جرمی
ناراحت است آخر میترسد دیر سر وعده اش حاضر شود و به موقع نتواند قراردادش را امضا
نماید ، دکتر سماواتی با هر ترفندی شده راضی اش میکند که همراه ما بیاید بالاخره
منیجرش است و رگ احساساتش در دستش است
بعد از ظهر کشتی کوچک ما هم به دنبال کشتی قدیمی آنها
به سوی سانتیاگو حرکت میکند ، غروب است که به سانتیاگو رسیده ایم ، همراه دیه گو
که جوانی متین و مودب است و از کشتی آنها برای راهنمایی ما آمده است وارد شهر
میشویم تصمیم میگیریم تا منزلی که
میخواهیم به آنجا برویم با پای پیاده برویم تا شهر را بهتر بشناسیم
سانتیاگو واقعا یک شهر عجیب و غریب است ، جمعیت
بسیار زیاد بدون اعتنا به هم از کنار یکدیگر عبور میکنند و ماشین های قدیمی اش
بسیار دود می کنند و برای هم زیاد بوق میزنند ،فقط نميفهمم
چرا وقتي با هم تصادف ميكنند چرا اينقدر با صداي بلند حال فاميلهاي همديگر را
ميپرسند این را از روی اسم هایی که مرتبا با پرخاش تکرار میکنند میفهمم ، دیه گو
ازچند نفر میپرسد که خیابان والرینا کجاست؟ اما نمیدانم مردم اينجا چرا در جواب
سوالهايي كه اصلا خندهدار نيست ميخندند یا با آوازی همراه با گیتار جوابت
میدهند ، بعضی هایشان هم عبوس هستند و از کنارشان که رد میشوی چپ چپ نگاهت می کنند
اينها واقعا اخلاقهایشان عجيب وغريب است
اینها را همه در مسیر دو ساعته ای که به خانه خورخه لو.ئیس دلاسرنا رسیدیم توانستم
بفهمم
به خانه
قدیمی اما بزرگ خورخه لو.ئیس دلاسرنا که در مرکز شهر قرار دارد وارد میشویم ، ما
را به طبقه دوم منزلش میبرد تا آنجا استراحت بکنیم ، خستگی این همه سفر طولانی در
وجودمان است ، میگوید که برای چند ساعت ما را تنها میگذارد تا استراحت بکنیم
با سر و
صدا از خواب بیدار میشویم خورخه لودیس دلاسرنا مست كرده بود و با لباس بسيار كمي
وسط اتاق قدم ميزد و آواز می خواند
کاپیتان
آلفرد میگوید:خورخه يك عوضي تمام عياره چیزهای گرون ميخوره، حرفهاي زشت ميزنه، كارهاي
خلاف ميكنه مدام به عشرتكدهها ميرود و غذاهاي خوب ميخورد و از كسي هم قرض نميگيرد
گفتم که
اینها کلا اخلاقشان عجیب و غریب است ، به او نگاهی می اندازم و در همان حالت به من
می خندد و چیزی نمی گوید
به دیه
گو میگویم: بیا کمی در کوچه قدم بزنیم
دنبالم
راه می افتد و نگاه متعجب من را به خوبی می فهمد و می گوید:
نویسنده : محمود - ساعت 15:3 روز یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388
کشتی
ناشناس به ما نزدیک و نزدیکتر می شود
دیگر میشود در این شب مهتابی قیافه هایشان را به
خوبی مشاهده نمود .... چه شکل و شمایل عجیبی دارند ، اگر دزدان دریایی باشند که کار
ما ساخته است ، نمیدانم چرا در همه شرایط سخت به یاد این حرف شوتی میافتم که میگفت
: اگه ما اون نقطه عطف لحاظ نشده برای رویکردی اجتناب ناپذیر رو رعایت کنیم همه چی
درست میشه !!! میخواهم این ضمیر ناخودآگاه عوضی ام را دوباره نفرین کنم اما این
بار میبینم که اودر این ماجرا هیچ تقصیری ندارد ، نه حرفی زده است، نه پیشنهادی
داشته و نه راهنمایی انجام داده ، پس من هم مانند دیگران سعی میکنم خونسردی خودم
را حفظ کنم و ببینم آخر چه بلایی برسرمان
می آید هر چند بسیار سخت است و ترس را میتوان در چهره تک تک افراد دید.....
حالا دو کشتی در کنار هم ایستاده اند درست در کنار
هم کشتی کوچک ما و کشتی کهنه و قدیمی آنها....فقط داریم به هم نگاه میکنیم بدون
هیچ گونه رد و بدل شدن حرف وکلامی ، مثل اینکه دارم فیلم میبینم ، افرادی با لباس
هایی غیرعادی و متفاوت با ما شاید هم خیلی متفاوت تر، لباسهای رنگارنگ و عجیبدرست مثل دریانوردان قدیمی قرن نوزدهم که فقط
در فیلم ها دیده ام... شاید دچار توهم
شده باشم ، نه نه توهم نیست اگر بود چرا
کاپیتان و دکتر و بقیه افراد هم مثل من تعجب زده اند
با صدای شیپور به خود می آیم ، صدا از طرف آنها است
، به ما علامت میدهند که میخواهند با ما حرف بزنند
سه نفر از آنها به کشتی کوچک ما می آیند ، یک نفرشان
کلاه قرمز پهنی بر سر دارد که ظاهرش با بقیه متفاوت تر است ، فکر میکنم کاپیتان آن
کشتی است چون همه نگاهها به طرف اوست.
در موقع ورود به کشتی کاپیتان آلفرد به استقبالشان
میرود و برای چند دقیقه او و آن مرد که کلاه
قرمزدارد فقط با تعجب به هم نگاه میکنند سپس همدیگر را به گرمی در آغوش میگیرند و
چنان با هم رفتار می کنند که انگار سالهاست همدیگر را میشناسند.حالا دیگر اطمینان
پیدا کرده ایم که دزدان دریایی نیستند
انگار حرف زدن اینها تمامی ندارد چنان با هم صحبت
میکنند و بر سر و کله هم میزنند که انگار صدها سال است که با هم دوست بوده اند ، هیچکدام
از ما نمی فهمیم چه می گویند ، دکتر سماواتی می گوید مثل اینکه دارند به زبان
اسپانیولی با هم حرف میزنند
با نگاههای
کنجکاوانه ما کاپیتان آلفرد متوجه میشود و می گوید: بچه ها ، خورخه لوئیس دلاسرنا
از دوستان قدیمی من است
نزدیک ظهر بگو و بخندهای دو نفر تمام میشود و آنها
به کشتی خودشان میروند ، همه ما کنجکاوانه به طرف کاپیتان میرویم تا ببینیم چه شده
است ، کاپیتان که از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجد می گوید: خورخه از دوستان
دوران جوانی من است ، سالها با هم در یک کشتی کار کرده ایم ، چقدر خاطرات شیرین از
آن دوران دارم ، فکرمی کنم بیشتر از 30 سال است که او را ندیده ام ، چقدر شانس
آوردیم که آنها را دیدیم ، خدا به ما کمک
کرد، ما خیلی از مسیرمان دور شده بودیم وباید
اعتراف کنم مدتهاست که گم شده ایم ،
همگی با تعجب میگوییم : یعنی الان کجا هستیم !!!!
میگوید: نزدیک سانتیاگو دو هزار مایل دورتر از فونیکس
نویسنده : محمود - ساعت 1:46 روز شنبه بیست و یکم شهریور 1388
دکتر سماواتی پزشک است اما طبابت نمی کند و منیجر' manager 'چند فوتبالیست مشهور است که یکی اش این مادر مرده جرمی "jeremy" است که با هم توی کشتی همسفریم. در این شب مهتابی سه نفری روی عرشه کشتی نشسته ایم و در این آرامش شب در مورد همه چیز صحبت می کنیم که حرف منشوری ها هم به وسط کشیده میشود آخر جرمی هم منشوری است و قرار است برای ادامه فوتبالش به فونیکس بیاید
دکتر سماواتی چند پیشنهاد خوب از تیم های لیگ برتری فونیکس برای جرمی دریافت کرده و قرار است در صورتی که به توافق برسند فوتبالش را در این سرزمین ادامه دهد
لیگ برتر فونیکس سومین لیگ فوتبال دنیاست ، این را دکتر سماواتی از روی یک بریده روزنامه به من نشان میدهد که من توی این نوشته زبان ناشناخته عدد 3 را فقط میتوانم بخوانم حتما آن کلمات اطرافش باید در مورد برتر بودن آن باشد
از منشوری ها چیزهایی شنیده ام اما واقعا نمیدانم چه کارهایی باید انجام داده باشی که اسمت برود توی لیست منشوری ها
این جوان سر به زیر که من میبینم بعید است که به جز فوتبال بلد باشد کار دیگری انجام دهد ، حالا اگر این دکتر سماواتی منشوری بود آدم باور میکرد.
می گویم :چی شد که منشوری شدی؟
می گوید: خودمم همه خوب نمیدونم فقط یه برگه دستم دادن که دیگه نمیتونی اینجا فوتبال بازی کنی
دکتر سماواتی می گوید : این بچه هیچی حالیش نیست براش زدن
می گویم : یعنی جرمی هم با (ف – ک ) ارتباط داشته؟
دکتر سماواتی می گوید : جرمی و فیروزخان حتی یه بار هم همدیگه رو ندیدن چه برسه به ارتباط
می گویم : نکند با آن (ف – ک) دیگر ارتباطی داشته؟
می گوید : فرهاد خان !!!نه نه، من اخلاقیاتش رو بهتر میشناسم اون اهل این حرفا نیست
می گویم : حتما با (ع – ن) یا (ع – ک) رفاقتی داشته ای؟
خودش می گوید : نه -فقط یه سلام احوالپرسی ساده
می گویم : نکند خدای نکرده بولوتوثی ، فیلم خانوادگی ای ،فیلم مستهجنی ،پارتی یی، شکلک بازی ای چیزی ...
می گوید: من تو این مدت اصلا اهل رفت و آمد با هیچ کی نبودم همه بچه ها میدونن
می گویم : آخر اینجوری که نمیشود بی خود و بی جهت منشوری بشوی حتما مثل بعضی ها آرایش و مش میزامپلی ناجوری کرده ای؟
به قیافه اش نگاهمی کنم ، حرفم را پس میگیرم اصلا به این تیپها نمی خورد
می گویم: دکترجان تو پرونده انضباطی اش چه چیزی بوده
دکتر سماواتی میگوید : فقط اعتراض به داور به خاطر یک کارت زرد همین
به پیام های من جواب نمیده .....خیلی مشکوکه .... باید مواظبش باشیم
نویسنده : محمود - ساعت 2:16 روز شنبه چهاردهم شهریور 1388
انگار تمام دنیا دارد دور سر من می چرخد ، گیج و مبهوت بر صندلی که روی آن
نشسته ام خشکم زده است و دارم فقط به اطرافیانم نگاه میکنم ،جمعیت زیادی اینجا
هستند که هیچکدامشان را نمی شناسم ، یکی از نگهبانان نهیبم میزند به خود می آیم ،
یک نفر بلند فریاد می زند : والا حضرت وارد می شوند ، به احترام والا حضرت همه بلند می شوند و احترام
می کنند و من هم ادای آنها را در می آورم ، من این مرد را میشناسم ، تصویرش را توی
بسیاری از کتابهای درسی دیده ام اما انگار چیزی به خاطرم نمی آید ، یواشکی از یکی
ازنگهبانان اطرافم میپرسم می شود اینها را برای من معرفی کنی که چه کسانی هستند؟ ،
به دوست بغل دستی اش چشمکی میزند و در گوشم به آرامی نجوا میکند: ایشان حضرت اجل والا
حضرت سلطان صاحبقران فتحعلی شاه قاجار میباشد و در کناردستش فرزند برومندشان ولیعهد عباس میرزا نشسته و بقیه هم همه ملازمان بارگاه
سلطنت می باشند ، یواشکی به او می گویم قضیه چیست و من اینجا چکار میکنم ؟ نگاه
عاقل اندر سفیهی به من میکند و می گوید: به موقع خودتان متوجه می شوید.منتظر
میمانم که می خواهد چه اتفاقی بیفتد ، مرد سبیل گنده که الان فهمیده ام فتحعلی شاه
است دستش را بالا میبرد فورا یک نفر جلو می آید تعظیمی می کند و با نوشته ای در
دست شروع به خواندن می کند:
اعلیحضرت امروز می خواهند عهدنامه ترکمانچای را با دولت متخاصم تزاربه امضا برسانند و از شما دعوت
نموده اند که هر کدام از صاحب منصبان نظر خود را در این خصوص بیان نمایید
من هنوز نمیدانم چه خبر
است و من اینجا چکار می کنم!!!......چرا من باید در میان اینها باشم !!!
هرکدام از اطرافیان برمیخیزند وبه بیان شجاعتهایی که در جنگ با تزار انجام
داده اند می پردازند و در وصف شاه سبیل گنده سخنان طولانی میگویند و در آخر امر را
امر اعلیحضرت همایونی می دانند.نفر در پی نفر همه سخنان تکراری و بیهوده
میزنند.خیلی خسته کننده و طولانی شده است الان چندین ساعت است که همه اش این حرفها
را شنیده ام و در دلم دارم به دروغ های اینها میخندم ، آن مرد نوشته در دست که حالا روبرویم ایستاده نظر من را هم می خواهد، آخر چه جوابی دارم به او بدهم
.........به جمعیت حاضر نگاهی می اندازم و ناخودآگاه در بین جمعیت چشمم به عباس میرزا میافتد که با اشاره سر دارد به من
میفهماند که حرف بزنم ، مجبورم از این ضمیر ناخودآگاهم کمک بگیرم ، یاد کتابهای
درسی میافتم که توی مدرسه می خواندم ، می گویم : با این ننگین نامه که نصف مملکت را
دودستی به آنها میدهیم.... هنوز کلمه آخر را نگفته ام که...
فتحعلی شاه با دست اشاره ای میکند، آن مرد نوشته در دست می گوید: جلاد وارد شود
مردی قوی هیکل با سری تراشیده و شمشیری در دست وارد میشود ، از ترس برخود
میلرزم و باز خودم و این ضمیر ناخودآگاه عوضی ام را هزار بار نفرین میکنم که آخر
این چه طرز جواب دادن بود که برای خودت دردسر درست کردی و خودت را دستی دستی به
کشتن دادی ، این مرتیکه سبیل گنده یه گندی زده تو چرا در موردش حرف زدی!!! به
همراه دو نگهبان و مرد جلاد از آن اتاق خارج میشویم و نگهبانان کشان کشان من را از
این راهرو به آن راهرو میبرند و من در انتظار سرنوشت شوم مرگ که در یک قدمی ام است
....
در بین راه عباس میرزا را می بینیم به پیشوازمان می آید و برای من ادای احترام
میکند و من را غرق در بوسه می کند و مرتب می گوید : من به تو افتخار میکنم ، تا
حالا سربازی به شجاعت تو ندیده ام و پشت سرهم این کلمات را تکرار می کند.
سپس عباس میرزا به نگهبانان می سپارد تا دیر نشده هرچه زودتر سوار مترو تهران - کرج شوید و او را در ایستگاه مهرشهر پیاده کنید تا از اینجا دور شود
من را به انتهای راهرو می برند در انتهای راهرو صدایی میشنوم که بسیار آشناست
: از
خط فاصله بگیرید
سوار میشویم به جز من و دو نگهبان هیچ کس دیگر در مترو نیست ، قطار به راهش
ادامه میدهد و ایستگاه به ایستگاه جلو می رود بدون اینکه کسی به آن وارد یا خارج
شود
سه راه اندیشه
نگهبانان من را به بیرون پرتاب میکنند ، نامردها به من کلک زدند، به اطرافم
نگاه می کنم نه از مترو خبری هست نه از ریل و نه از آدم . خودم را کشان کشان
به دیوار مخروبه ای میرسانم و چشمانم از فرط خستگی دیگر هیچ جایی را نمی بیند، بر
روی زمین دراز میکشم و به خواب عمیقی فرو میروم....... .....انگارقطرات باران است
که بر سر و صورتم می زند و بیشتر و بیشتر می شود ، به تندی از جایم برمیخیزم وچهار
زانو می نشینم
دکتر سماواتی بالای سرم
ایستاده و کاپیتان آلفرد دارد بر صورتم آب می پاشد ، به اطرافم نگاه میکنم همه
افراد کشتی بالای سرم حلقه زده اند
دکتر سماواتی می گوید : دریازدگی است ، نشانه هایش کاملا مشخص است تب بالا و هذیان
نویسنده : محمود - ساعت 1:35 روز جمعه ششم شهریور 1388
امروز پنجمین روز است که کشتی کوچک ما آرام بر روی
دریایی که تا چشم کار می کند دریا است به پیش میرود. کاپیتان آلفرد میگوید دست کم
پانزده روز دیگر باید به راهمان ادامه بدهیم تا به فونیکس برسیم. همین کاپیتان
آلفرد البته به گفته خودش سی و چند سال است که این مسیر را طی میکند مردی تنومند و
قوی هیکل با قدی متوسط و ریش بلند و پرپشت وکلاه سفیدی که حتی موقع خوابیدن نیز
حاضر نیست آن را از سر بردارد.
همه چیز به خوبی پیش می رود و تاکنون نه از توفان
دریایی خبری بوده و نه از امواج بلند سهمگین ونه از دزدان دریایی ، در زیراین آفتاب سوزان به افق های دور فکر میکنم و
آینده روشنی که به سمت آن حرکت میکنم .......
ناو جنگی
یو اس اس تو دی ( USS TODAY) با شما صحبت میکند شما درست در مسیر مقابل ما حرکت می کنید هر چه سریعتر
مسیر خود را 15 درجه به سمت غرب تغییر دهید
این صدایی
است که از بی سیم رادار کشتی بلند پخش می شود که همه ما میشنویم
فورا تمام
5 نفر سرنشین وخدمه کشتی در عرصه کشتی به حالت آماده باش در پشت سر کاپیتان پناه
میگیریم
کاپیتان
آلفرد : ما در مسیر 105 شرقی هستیم و امکان تغییر نداریم
** - ناو
جنگی یو اس اس تو دی به شما اخطار میکند هر چه سریعتر مسیر خود را 15 درجه به سمت
غرب تغییر دهید
کاپیتان
آلفرد : ما در مسیر 105 شرقی هستیم و برای کشتی کوچکی مثل ما امکان تغییر وجود
ندارد
**- ناو
جنگی یو اس اس تو دی به همراه 20 هواپیمای جنگی به شما اخطار میکند که هر چه
سریعتر مسیر خود را 15 درجه به سمت غرب تغییر دهید
کاپیتان
آلفرد : ما در مسیر 105 شرقی هستیم و برای کشتی کوچکی مثل ما امکان تغییری به این
سرعت وجود ندارد
**- ناوجنگی
یو اس اس تو دی به همراه 20 هواپیمای جنگی و 5 رزمناو پشتیبان به شما اخطار میکند
که هر چه سریعتر مسیر خود را 15 درجه به سمت غرب تغییر دهید
کاپیتان
آلفرد : ما در مسیر 105 شرقی هستیم و برای کشتی کوچکی مثل ما امکان تغییر اصلا
وجود ندارد
**- ژنرال جک ادوارد هارتلی فرمانده ناو جنگی یو اس اس
تودی به همراه 20 هواپیمای جنگی و 5 رزمناو پشتیبان و 3 زیر دریایی و8 ناوچه توپ
دار و 230 سرباز مسلح برای آخرین بار به شما اخطار میکند که هر چه سریعتر مسیر خود
را 15 درجه به سمت غرب تغییر دهید وگرنه تا چند لحظه دیگر با شما برخورد خواهیم کرد
کاپیتان آلفرد : ما در مسیر 105 شرقی هستیم و برای
کشتی کوچکی مثل ما دیگر اصلا امکان تغییری وجود ندارد.......
چشمانم را میبندم که آخرین لحظات زندگی را اینگونه
دردناک به پایان نرسانم و حرفهای شوتی را در این آخرین لحظات به یاد می آورم : اگه
ما اون نقطه عطف لحاظ نشده برای رویکردی اجتناب ناپذیر رو رعایت کنیم همه چی درست
میشه !!!
با صدای هورای کاپیتان آلفرد چشمانم را باز میکنم ، ما
از کنار صخره ای عظیم با موفقیت عبور کردیم. کاپیتان می گوید که فقط نیم درجه
تغییر مسیر داده است.
نویسنده : محمود - ساعت 23:19 روز جمعه سی ام مرداد 1388
روز-داخلی – سالن اصلی خانه
یک میزبزرگ که هفت نفر دور آن نشسته اند امیلی – کاپولی – شیلا– شوتی – نیاگاسا – ژوژول و من
در فضایی که یک نقشه است و یک نوشته بزرگ:
" رفتن یا نرفتن مسئله این است "
هیچکدام بر سر موضوع توافق نداریم ، کاپولی می گوید باید در مورد " مسیر و
نحوه رفتن " صحبت کنیم ، شوتی می گوید باید محور سخنان " آرزوها – تفاوتها و
نقطه عطف لحاظ نشده برای رویکردی اجتناب ناپذیر " باشد ، نیاگاسا و ژوژول که همیشه و
در همه جا فقط یک نظر می دهند عنوان می کنند " سنته یعنی معنا – معنا یعنی
سنته "، شیلا هم
پشت سر هم می گوید: " دارم میرم به سنته ای جان ای جان" ، امیلی هم با موهای نارنجی وز وزی
و صورت کک مکی اش که همیشه مهمترین شاخصه اصلی او بوده اند دارد حرف میزند، و من
از ترس گفته های دردسرساز ضمیر ناخودآگاهم ، ساکت ، فقط گوش میجنبانم که چه کسی چه
می گوید :
امیلی : الکی شلوغش نکنین ، ما اول باید بفهمیم که کجا و واسه چی می خوایم بریم !!!
نیاگاسا و ژوژول با هم : سنته یعنی معنا – معنا یعنی سنته
امیلی : من چند بار باید بگم ، آخه ما که یه سنته و دو سنته نداریم ، اول باید
انتخاب بکنیم و بعد....
کاپولی : ما که یه بار انتخاب کردیم و فرم ثبت نام هم فرستادیم !!!
شوتی : اگه ما اون نقطه عطف لحاظ نشده برای رویکردی اجتناب ناپذیر رو رعایت
کنیم همه چی درست میشه
امیلی : شما اصلا خودتون هم می فهمین چی دارین میگین ؟
شوتی : خوب مشکل ما همینجاست که من دارم هی میگم
نیا گاسا و ژوژول با هم : سنته یعنی معنا – معنا یعنی سنته
امیلی: بینین یه بار و برای همیشه میگم ، شما اول باید بفهمین کجا میخواین برین و
واسه چی میخواین برین بعد در مورد آرزوهاتون حرف بزنین.من میگم باید اول یکی از
این جاها رو انتخاب کنیم و بعد یه نفرمون رو بفرستیم اونجا که ببینه چه خبره و اون
هم مقدمات رفتن ما رو فراهم بکنه با این نظر من موافقین؟
همه سرهایشان را به نشانه تایید تکان میدهند
نمیدانم چرا اینها با تمام اختلاف نظری که با هم دارند در بعضی موارد روی یک
نظر خاص فورا به توافق میرسند.
باز هم این امیلی است که این بار در حالی که دارد راه میرود حرف میزند :
ببینید من تو این یه هفته در مورد اینا خیلی تحقیق کردم هم از نظر موقعیت جغرافیایی
و آب و هوایی و هم از نظر موقعیت اجتماعی و فرهنگی..... ، ودر حالی که دستش را روی
یک نقطه از نقشه گذاشته با ژستی هنری می گوید: هیچ کدومشون موقعیت شگفت
انگیز و استثنایی فونیکس رو ندارن
باز هم همه سرهایشان را به نشانه تایید تکان میدهند.
فقط میمونه کسی که میخواد بره اونجا و باز هم من کسی رو بهتر
از....
دستی بر روی شانه ی من فرود می آید
و باز هم همه سرهایشان را به نشانه تایید تکان میدهند.
نویسنده : محمود - ساعت 21:54 روز پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388
ارسال نمی شود..... این سومین دفعه است که SEND میکنم
اما نمیشه که نمیشه
اینها را * شیلا " کوچکترین وبانمکترین کلاغها
" که مشغول تایپ است میگوید
چی می شد برای یه دفعه دو کلمه حرف راست میزدی
که اینجوری توی ذوق همه ما نخوره
با خودم میگویم : تو عوضی ترین ، نامرد ترین ، بی
جنبه ترین ضمیر ناخودآگاه تمام بشریت را داری ، تو هم مثل بقیه چند تا دروغ سرهم
میکردی که پیش این کلاغها اینقدر شرمنده نشوی
به کنجی میخزم ومتفکرانه..... تا نوک دماغ در مبل
غرق میشوم که ** امیلی EMILI با موهای نارنجی وزوزی و صورت کک مکی و چشمای قرمزخواب آلودش وارد میشود و بدون اعتنا به ما
یکراست به سراغ رایانه میرود
اگر میدانستم که همه جا نباید به حرفهای این ضمیر
ناخودآگاه عوضی گوش داد که به تمام سئوالات جواب مثبت میدادم.
- این چرت و پرتا مال کیه؟
سرم را برمیگردانم امیلی است
- گفتم این چرت و پرتا رو کی اینجا نوشته؟
خودم را به سختی جابجا میکنم و میگویم مال من است ،
داشتیم فرم ثبت نام سنته را پر میکردیم که...
- که چی؟
که error میزند و ارسال نمی شود.
- {...} که نیستم دارم میبینم ، این فرم رو کی بهتون
داده؟
با چشم به *** کاپولی " ساکت ترین و خونسردترین کلاغها
" اشاره میکنم که دارد جدول کلمات متقاطع حل میکند.
-این فرم رو از کی گرفتی؟
به کاپولی می گوید، کاپولی هم خونسرد و بی اعتنا
میگوید: ازراسته میرزا یعقوب تو خیابون ناصر خسرو گرفتم.
توی سر خودم میزنم و با عصبانیت میگویم : آخرتوی
تمام ادوار تاریخ ، سفارتخانه کدام شنگول آبادی توی ناصرخسرو بوده که سفارتخانه
سنته آنجا باشد.
می گوید : من که از سفارتخانه نگرفتم ،از یه آقای
خوشتیپ که اونجا بساط پهن کرده بود گرفتم تازه اون هم فقط پنجاه تومن!!!
سیستم سمپاتیک و پاراسمپاتیکم دارند حسابی از خجالت
هم بیرون می آیند و برای هم خط و نشان میکشند که میگویم بابت این دو تا برگه پول
هم داده ای!!!!!
با خونسردی همیشگی اش می گوید: قرار بود 70000 تومن
بگیره که با چونه زدن رسوندم به پنجاه تومن.
برای یک ساعت در خانه عزای عمومی اعلام میشود.
حالا دیگر همه ما هر کدام در گوشه ای آرام غرق افکار
خود شده ایم که امیلی در حالی که خط کشی در دست دارد در مقابل نقشه جهان که بر روی
دیوار است قرار گرفته و برایمان توضیح میدهد:
هر سنته ای که سنته نیست ، ما که فقط یه سنته نداریم
،تو این دنیا تا دلتون بخواد سنته هست ، ببینید اینجا سنت وینسنت گرانادین است ،
این گوشه هم سنت وینسنت آلاردیس است درست پشت سر اون جزیره بزرگ ، سنت پیرو میکلون
هم اینجا در بالای این پونز قرار داره ، اونور نقشه هم در اون گوشهسنت هلن و سنت لوسیا قرار دارن
تازه جاهای خوب و قشنگی هم اینجا هستن که شرایطشون
بهتر از این سنته هاست و میتونید به اونها هم فکر بکنین مثل:
فاروو
فالکلند
کایمن
کوک
کوکوس
ویرجین
ایستر
نورفولک
توکلو
فونیکس
مارشال
قرار است یک هفته استراحت کنیم و بعد امیلی یک work shope در مورد " سنته - رویکردها - پیامدها
و آثار جانبی" برایمان تشکیل دهد.
نویسنده : محمود - ساعت 3:54 روز شنبه هفدهم مرداد 1388
کلاغها تصمیم خودشان را گرفته اند ، از آن روزی که
برای اولین بار اسم سنته " SANTE "را شنیده اند یکریز ورد کلامشان سنته است چنان با شور و
اشتیاق از آن حرف میزنند که عاشقان دلشکسته از دیدن عشقشان .
- توی سنته کلاغا میتونن روی هر خونه ای که دوست دارن
بنشین و قارقار کنن
- توی سنته به کلاغا بورس تحصیلی عالیه میدن که در کالج
کلاغها ادامه تحصیل بدن
- توی سنته کلاغا حق دارن هر جایی که دوست دارن برن و
هرکاری که میخوان انجام بدن
- همین مدونا 45 دقیقه تو سنته زندگی کرده هر جا میره
با افتخار میگه من شهروند افتخاری سنته ام
میگویم حالا این سنته که هی از آن صحبت می کنید کجا
هست دقیقا!!!هنوز کلامم را تمام نکرده ام حواله ام میدهند به نقشه روی دیوار ،درست
در یک میلیمتری پونزی که نقشه را به دیوار چسبانده ، کشوری زیبا با تمام امکانات
رفاهی!! میگویم آخر چطوری میشود تا آنجا رفت ؟ اگر بخواهی تا همین آنتالیا هم که
بروی باید صدتا کار اداری و غیر اداری انجام بدهی . گویی که حرف نامربوطی زده باشم
به میان کلامم میپرند (عادتشان است که هر پنج تایشان با هم حرف بزنند البته موقعی
که خیلی هیجان زده اند) که تو میخوای این آنتالیای{....} رو با سنته مقایسه کنی؟
من گویی که حرف نامربوطی زده باشم حرفم را پس می گیرم اما توی دلم دوست دارم چندتا
حرف نامربوط به خودم بزنم(مرده شور منو خودتونو و آنتالیا و سنته تونو ببره) مثل
اینکه اینها از اسرار درونی من هم باخبر میشوند که با نگاهشون بهم میفهمانند که"
تو که هیچی از روزگار حالیت نبوده ونیست بذاربرسی
اونجا اونوقت میفهمی که یه عمر علاف بودی و خودت خبر نداشتی!!!"
میخواهم بپرسم که حالا چکارها کردید که هنوز نگفته ام فرمی را پیش رویم قرار می دهند که
فقط این فرم را باید پرکنی وبس.
میگویم مگر میشود هر کاری یک روال اداری دارد ، برویی
بیایی ، امروز برو فردا بیایی ، جا نداریم ، نمیتوانیم شما را بپذیریم.
می گویند: همه که مث ما نیستن فقط یه فرم و یه عکس
پرسنلی سه در چهار با زمینه سفید.
فرم را برمیدارم و قلم به دست میگیرم که ببینم چه
اطلاعاتی میخواهند که باید تکمیل کنم ، که یکی از کلاغها قلم را از دستم میگیرد
و پشت رایانه می نشیند و میگوید:" نیازی به پرکردن نیست من سئوالا رو میخونم
شما فقط جواب بدین ، من تایپ میکنم و ارسال میکنم"
برای اولین بار به خودم مباهاتم می شود و فرم را به آرامی ورنداز میکنم:
لطفا با صداقت کامل به سئوالات پاسخ دهید ،مسئولیت
هرگونه پاسخ متوجه خود شما خواهد بود:
-به چه دلیل می خواهید به سنته سفر کنید؟
راستیاتش جا می خورم اگر بگویم به اصرار کلاغها که
دروغ نگفته ام ، ولی ته دلم هم میگوید تو هیچ جا نرفته ای لااقل برو این سنته را
هم ببین شاید این چیزهایی که می گویند درست باشد.
کلاغها در این مدت در مورد سنته خیلی تحقیق کرده اند
، زبان سنته یشان هم خوب شده است و دارند با هم چیزهایی می گویند که من سردرنمی
آورم وبرای اینکه جلویشان کم نیاورم سرم را هی مرتب تکان میدهم و لبخند میزنم.
- آیادر طول عمرتان دروغ گفته اید و یا به آن فکر کرده اید؟
بگویم نه که نمیشود بگویم بله که ممکن است برایم
دردسرساز شود ، آب دهانم را به سختی قورت میدهم و می گویم خیر
یاد دوران بچگی ام میافتم که چقدرشیشه همسایه ها را با
توپ پلاستیکی می شکستیم و فرار میکردیم و میگذاشتیم گردن" اکبر خپله"،
چقدرکلاس درس رو با آتش زدن بخاری به تعطیلی می کشاندیم و وقتی ناظم می آمد کسی که
باید مسئولیت ها رو قبول میکرد کسی نبود باز جز " اکبر خپله" بیچاره چقدر
پدر مادرش تعهد کارهای نکرده اش را دادند،همین دیروز بود که صمیمی ترین دوستم را
چنان پیچاندم که ....
افکارم پاره میشوند – آیا تا به حال مجازات گردیده اید یا تخلفی انجام داده اید که منجر به محکوم
شدن شما شود با ذکر مدرک ثابت کنید ؟
از شنیدن تخلف تو دلم به خودم هم میخندم ....تا تخلف
چه باشد ... این افکار ناخودآگاهم فورا به دوران بچگی میرود ، آنها (افکار
ناخودآگاه) من را بهتر میشناسند هرچی نباشه یک عمر را با هم سپری کرده
ایم....ننوشتن دیکته و جر دادن لباس همکلاسی و ساعتها با دست بالا و یک پا هوا
تحصیل کردن گرفته تا دور زدن ممنوع میدان اصلی شهر..رد کردن تمام چراغ قرمزها و
چراغ سبزهای زندگی. و چک بی محل و بدمحل و همنشینی مختصر با دوستان
کلاهگزار.....صرف وجودم ثابت کننده تمام مدارک است--- خیر نمیدانم چرا همیشه فکر کرده ام و فکر میکنم یک نفر درست پشت سرم نشسته یا ایستاده و
انگار زل زده به من ، نگاه میکنم کسی نیست...
سئوالها یک ریز و بی وقفه ادامه دارد: آیا شما دوست
دارید....؟ آیا مایل هستید که........؟
و جواب من به تمام سئوالها طبق معمول خیر است
....درکنارساحل آرام سنته روی ماسه های نرم دراز کشیده ام ، ساحل آرام و آفتاب
ملایم و ابرهایی که به نرمی در آسمان جابجا میشوند جنگلی که درست روبرویم قرار
دارد با قله ای پوشیده ازمه و افق های دور دست.............،NOT SEND ارسال
نمی شود آآآآ NOT SEND